شبش با چشای پف کرده و حال خراب برگشتم خونه.بابام خیلی شک کرد.ولی هرچی سین جیمم کرد چیزی نگفتم.فقط عقدنامه رو ازش گرفتم که فرداش بریم و کارو تموم کنیم.صبح اومد دنبالم که بریم محضر مثلا،ولی مرتیکه بزدل به باباش گفته بود و جای محضر منو برد خونه خودشون و باباش قیامتی به پا کرد که هنوزم یادمه....البته جرئت نکرد به من چیزی بگه هی تو سر و کله خودش میزد.بعد زنگ زدن خونواده من اومدن و خلاصه داد و بیداد و شوکه بودن همه و در نهایت...چیزی که می خواستم شد:اون روی بی شرفشونو نشون دادن.بی احترامی و سلیطه بازی و...کلی توهین کردن به بابا و مامانم ولی من با یه لبخند از سر آرامش نگاشون میکردم و انگار اصلا اونجا نبودم...حالم خوب بود...هم به خاطر گفتن حرف دلم، هم بخاطر رو شدن گربه صفتی اون و هم بخاطر ضایع شدن کسایی که به جای اعتماد بهم،پشتمو خالی کردن.
چه حس خوبی بود...سبکی...لذت....دیگه همه فهمیدن...رازی نیست...آزاد میشم...گلای ژرورای نارنجی تو گلدون بلوری که رو اوپن آشپزخونه شون بود و از پنجره از بین پرده حریر سفید نور ملایم و قشنگی روشون افتاده بود،برام شدن زیباترین منظره دنیا....از اون روز من عاشق ژرورا شدم:)))
دعوا بالا گرفت و تقش دراومد که این آقا چه کارایی میکرده و اوضاعش داغونتر از اونیه که بقیه فکر میکردن.حتی خونواده خودش هم باورشون نمیشد.خنده م گرفته بود به گاگول بودنشون....که حتی بچه خودشونم نمیشناختن(جز باباش که تا حدودی از گنداش خبر داشت)...فقط من اون روشو دیده بودم.هیچکس مثل من اونو نشناخت....هیچکس...هنوزم واسه همه عجیبه که چرا به هیشکی نگفتم این چیکارس؟
تازه فهمیدم کلی پول از خانوادم گرفته اینا هم به من نگفته بودن چون میدونستن راضی نیستم....به این میگن دوستی خاله خرسه....آی خندیدم بهشون..آی خندیدم دلم خنک شد که آدمایی که باید هوای منو نگه میداشتن و در عوض کم گذاشتن برام،حالا اینطوری رکب خوردن و ضایع شدن.
تموم خانواده و فامیل لعنت کردن منو...فحش...نفرین..تو بی آبرویی...مارو انداختی سر زبونا...لیاقت نداشتی...ولی دست پسره که رو شد،همون آدما شروع کردن به گفتن این که من از اولم میدونستم یه ریگی به کفششه،از قیافش معلوم بود آدم درستی نیست،من میدونستم میادی دختر عاقلیه و....کلی از این چرت و پرتا...منم همه کاراشونو کوبیدم تو صورتشون.جوری بی رحم شده بودم که هیشکی باور نمیکرد....آخرشم گفتم یه فرصت میدم بهتون،یا با جدایی موافقت میکنین،یا میرم جایی که دست هیچکدومتون بهم نرسه...دیگه منو نمی بینین...فهمیده بودن که بلوف نمی زنم.واقعا هم انقدر دیوونه بودم که اینکارو کنم....بعد از اون بود که افتادن به گرفتن بهترین وکیل شهر و این مسخره بازیا...هرچند همه سگ دو زدنا و بدو بدو کردناش پای خودم بود.
بعد از دو سال و نیم تمومش کردم.دوسال و نیم دادگاه و کلانتری و پزشکی قانونی بالا پایین کردم تا تونستم طلاقمو بگیرم.ماجراهاش خیلی طولانی تر از گنجایش حوصله شماست و تا همینجام زیادی فک زدم.....
خوب یادمه روزی رو که وکیلم زنگ زد و گفت تموم شد!!دفتر طلاق امضا شده و تو رسما از اون جدا شدی....تو بازار پارچه فروشای عبدل آباد بودیم و مامان و عمه و زنعمو(که یکی دیگه از مشوقای!!! شوهر کردنم بود) در حال خرید و منم بی حوصله بیرون مغازه ها قدم میزدم که تلفنم زندگ خورد و این خبر معرکه رو شنیدم.تشکر و خبر دادن به بقیه و ....ولی بی حس بودم هنوز..باور نکرده بودم کاملا.چند روز طول کشید تا دوزاریم افتاد که جدی جدی همه چی تموم شده...و هر روز بیشتر از روز قبل خوشحال بودم و خدا رو شکر میکردم.
حتی اگه همه اینا بزنن زیرش،من که خوب یادمه تو اون دوران سخت تو سنگر میادی فقط من بودم و خدا...
اینایی که گفتم بهترین تجربه زندگی من حساب میشه.من از اونوقت به بعد یه آدم دیگه شدم.اینی که الان داره اینجا مینویسه شدم.من هیچوقت بابت مطلقه بودنم خجالت نکشیدم ونمی کشم.چاهار سال از بهترین روزای عمرمو پای اون تجربه ندادم که با نگاها و تیکه های مردم بهش گند بزنم....اینایی که خووندین، بهترین خاطرات خودسازیه منه....به اینی که هستم...و به اونی که قراره به امید خدا بشم،افتخار میکنم.و خدا رو هزار بار شکر...خوشیهامو مدیون اعتمادم به خدا و اعتمادم به خودم هستم.....و هیچوقت نمی ذارم کسی به چشم ترحم و دلسوزی به من و زندگیم نیگا کنه....من واسه این تجربه ها از جون مایه گذاشتم.از الماس برام ارزشمندترن.
یه خواهش...با حرف کسی پایه زندگیتونو نسازید....وگرنه ریده میشه به همه چی..بزرگترا همیشه همه چیو نمی دونن.درسته که هدف خانواده من خوشبختی من بود ولی گول ظاهر شیک و پیک اونو خوردن و واقعیتارو ندیدن،البته خانواده من آدمای بسیار ساده دل و مهربونین(اگه ازشون بد گفتم،واسه اینه که تو حس و حال اون دوران بودم و کلافه).و اینجور آدمای بی غل و غش همه رو به چشم خودشون میبینن و تا بدی کسی بهشون ثابت نشه،تو خوب بودنش شک نمی کنن....بخشیدمشون،ولی فراموش نکردم....تو بگو کینه...همینه که هست...زخما رو باید تازه نگه داشت تا دوباره به خریت منجر نشه...فقط باید یاد گرفت که هیشکی دلش واسه آدم نمی سوزه جز خود آدم....به نظرم عاقل ترین آدما هم اشتباه میکنن،بنابراین بهتره تصمیمای مهم زندگیمونو خودمون بگیریم تا اگه غلط هم بود،دست کم بگیم تاوان اشتباه خودمونو پس میدیم و حسرت نمی کشیم که قربانی تصمیمای دلبخواه بقیه شدیم....کلا کلاهتونو سفت بچسبین:)
براش آرزوی خوشبختی دارم،هرجا که هست...و امیدوارم دیگه نبینمش...هیچوقت...حتی اتفاقی...چون با اینکه میدونم اون از منم بدبختتر بود،بازم برام یادآور اون روزای خفه کنندس.
خوب....اینم از این.اگر هم کسی در پایان این سرگذشت دلش نخواست به روی خودش بیاره که روزی میادی رو میشناخته، راحت باشه،من ضربه نمیخورم:))) پوست میادی کلفت تر از این حرفاس...و پشتش گرمه به بزرگی خود خدا.....
خوش باشین:)
پایان