جوون بودم و جاهل...

مگه این نوروز چی داره؟چه ویروسی داره که همه رو خل و چل میکنه؟؟؟

از وسواسای وحشتناک خونه تکونی و آویزون شدن از در و پنجره ها بگیر تا غلغله شدن آرایشگاها و از یه ماه!!پیش وقت گرفتن واسه مش و اپیلاسیون و ویتامینه و کراتینه کردن مو و اکستنشن و نمیدونم چی چیای دیگه.

آها....مش و دکلره...نکن خواهر من...نکن....ریده میشه به موهات با این دکلره کردنای پی در پی.

حالا بر نخوره بهت...منم ریده بودم....منتها من آبی ریده بودم اونم به یه تیکه اش، شما کاراملی میرینی...یا حتی عسلی....رنگش مهم نیس...مهم نفس ریدنه....نابود میشه از ریشه و ساقه و پیاز و همه چی. کلی خرج دکلره میکنی و بعدم رنگ فلان و بهمان میذاری، سپس میفتی به خریدن ماسک مو و سرم مو و کرم مو و کوفت مو و...تا درستش کنی.وگرنه فرقی نداره با سیم ظرفشویی:)

البته من اینا رو به مامانم هم گفتم....زیاااااااااااد.....خیلی منطقی گوش کرد و گفت تو یکی زر نزن.....راستم میگفت....به من چه اصلا؟؟ موی خودشه و جیب شوهرش...والا:))

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تازگیا بابا گیر میده به دماغم:( خوب چیه مگه؟ من با دماخ فابریکم هووووچ مشکلی ندارم.به جایی هم گیر نمیکنه:) نمیدونم چرا اینروزا تا دماغ عملی نباشی،خوش قیافه به حساب نمی یای!! والا بینی میادی سایزش طبیعیه.سوراخاشم استاندارده،قـــــشـــــــــــــــنــــــــــگ انگشتمو تا ته مماخم میبرم میرسه به مغزم.تا این حد استاندارد:)))

اصلا من با همین دماغ عمل نشده شونزده تا کشته مرده دارم،عمل کنم جون جوونای مملکت به خطر میفته.

لازمه بگم:"همینه که هست"؟؟یا خودتون دیگه حفظ شدین؟:)))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دو روزه این انگشتر معروفم دستم نیس،حس میکنم لختم روم به دیفال:))

یه چیز تو مایه های شناسنامم شده.

سپندارمذگانو عشقست:))

به شخصه حاضرم دست پنجول سازندگان تیرامیسو و کلم پلو رو بماچم:)))

(البته امروز اینجوریه...شاید فردا هوس دیزی کردم یا مثلا دو سیخ جیگر و خوئک و رفتم سراغ سازنده های مرحومشون)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در روز شمار ایران باستان(روز شمار زرتشتی) 5 اسفند روز بزرگداشت "عشق زن و زمین" بوده. روزی که به زن کادو داده میشده و آقایون عشقشونو به اونها نشون میدادن. بعد از بازنگری خیام و تغییر روزشمار ایرانی و 31 روزه شدن شش ماه نخست سال،سپندارمذگان 6روز جلو کشیده شده.یعنی 29 بهمن.

به مرور این روز(که دوهزار سال قبل از میلاد مسیح بوده نه مثل رومی ها سه قرن بعد از میلاد)، روز عشق و دلباختگی ایرانی شناخته شد.

همونطور که از ورود فرهنگ کج و کوله عربها باید جلوگیری کرد، فرهنگ غربی ها رو هم نباید به فرهنگ ناب خودمون ترجیح بدیم.نمیگم سنتاشون جیزه و اه و پیف و اینا...نه...ولی بهتره سنتای خودمونو بیشتر بها بدیم.

یه کتاب هم در مورد این روز نوشته شده: "سپندارمذ" نوشته "مهدخت کشکولی"

* سپندارمذگان تون خجسته:) *

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یا خداااااااااا...آبجیم از مدرسه اومده میگه دیشب چه خوابی داشتی میدیدی؟؟منو میگی،جفت کردم!! گفتم یادم نیس...فکر کنم هری پاتر بود:))) میگه آهاااااااا...آخه داشتی تو خواب حرف میزدی!

o.O

جان سبزک سابقه نداشته من از این جلف بازیا درآرم!!!

میدون قیام

اووووووووووووووف...بازار چه خبره...سبزه میدون سوزن بندازی،پایین نمیاد.همونجا میره تو چش و چال یکی:))) بس که شلوغه...مامور و بلندگو و ...کفاف نمیده واسه نظم دادن به اون همه  جمعیت!!!

چی میگن این مردم نداریم نداریم؟؟از کجا میرن پس کیف و کفش چرم میخرن و مانتو شلوارای مارک تن میکنن؟؟حالا هی بگین گرونیه و بده و این چه وضعشه و چرا در گنجه بازه و چرا دم خر درازه و....برخی سوالای ناموسی حتی که گفتن نداره[آیکون عبور و مرور زن و بچه مردم] :))

وسط بازار رضا بودم دیدم دونفر پشت سرم دارن باهم حرف میزنن،یهو اسم محلشونو گفتن دیدم عه!!! بچه  محلیم....احساس دیدن یه هموطن تو سواحل قناری بهم دس داد:)

البته من اونجا غریب نیستم،هرچی باشه من همون جاها به دنیا اومدم...زیر بازارچه....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آیا از خشکی پوست رنج میبرید؟؟خجالت نمی کشید؟ اینم شد درد؟!! :)))

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موقع کار با سیستم نفرت انگیز ترین چیز اینه که یکی بیاد کله شو بکنه تو صفحه و عینهو زیگیل بچسبه بهت از کنارتم جنب نخوره.عییزم حریم شخصی میدونی چیه؟؟؟مث شورت میمونه.تا این حد شخصی:))

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بانوی ایرانی:

اگه میخوای وقتی میری تو مغازه حسابی تحویلت بگیرن و تخفیف تپل مپل هم بهت بدن و کلی از دست نمکدونای موجود در مغازه بخندی و کلی از سلیقه و وجنات و سکناتت تعریف بشنوی و در نهایت اوقات فراغتتو پر کنی، تا میتونی آرایش کن و عشوه شتری بیا و از نوک دماغت به پسر فروشنده نیگا کن؛از اون نگاهای مکُش مرگ ما...(لنز هم بذار خوب جواب میده،ترجیحا سبز چمنی نباشه)

صد در صد تضمینی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواهر برادری که تو سر و کله هم نزنن،با هم کل کل نکنن،زرت و زرت قهر و آشتی نداشته باشن،از هم سوتی نگیرن و کرکر به هم نخندن،خواهر برادر نیستن که....جاستین بیبر و آبجیشن:)))

بزن کف قشنگه رو

سرانجام.............

سبزک از سفر برگشت:)))

گاهی خستگی شدیدا غلبه میکنه

بلاگرایی که تند تند آپ میکنن....اونایی که هرروز پست میذارن یا حتی روزی چندبار.....تنهان...شاید دورشون شلوغ باشه،ولی تنهان.چون کسیو ندارن واسه درد و دل،پناه میارن به وبشون...به یه دنیای مجازی.....یه تلاش بیهوده...

ـــــــــــــــــــــــــــــ

تو زندگیت اگه بهترین تصمیمَم بگیری، مطمئن باش کنارش یه چیزایی رو از دست میدی....به خاطر همین همیشه انتخابای ما بین بد و بدتره.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

انقد مونیتور کثیفه،"ر" رو "ز" میبینم:))

امنیت بیداد میکنه!!

علیرضا تو گوشیش فیلم داشت از صحنه کشته شدن یه پسره بدست اراذل و اوباش...نیگا نکردم.راستش بعد از نگاه کردن اینجور چیزا تا چند ساعت اعصابم خرد میشه.یاد موارد مشابه افتادم.این قضیه تو تختی اتفاق افتاده بود،یکی دیگه تو خزانه،یکی شهرک کاروان،یکی....

اینا لات نیستن.چون لاتا حداقل شجاعت دارن رودررو دعوا میکنن و نفر به نفر...نه که دو تا ماشین پر اراذل که صورتاشونو پوشوندن بریزن سر سه تا پسر (به نظرم خصومتی بوده بینشون،همینجوری که نمیشه...) و وقتی اون دو تا در رفتن،همشون بریزن سر این یکی که بدشانس بوده و نتونسته فرار کنه،با قمه هایی اندازه شمشیر سامورایی طرفو تیکه پاره کنن....

البته لات رو هم با لوتی اشتباه نگیرین که بحث اونا کلا جداس....نسل لوتیا برمیگرده به داش آکل و قیصر و طیب و مصطفی دیوونه و .....لوتیا یه چیزین تو مایه های عیار.حرمت دارن...یعنی داشتن...حالا که منقرض شدن و به افسانه ها پیوستن.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

خواهر سهیلا رو تو روز روشن داشتن می دزدیدن اونم تو محل خودشون!!!به زور از دستشون در رفته بود و داد و هوار که داداشم تو آگاهیه و میگم پدرتونو دربیاره.اونام هر هر خندیدن که هیچ گوهی نمی تونی بخوری.اینم زرنگی کرده بوده و شماره پلاکو برداشته بود،به داداشش زنگ میزنه همه چیو میگه.اونم از رو شماره پلاک،ردشونو میزنه و نیم ساعت بعد با ماموراش میره سر وقت یارو.میگفت پسره کپ کرده بود...باورش نمیشد به این سرعت بگیرنش:)))

البته همه این شانسو ندارن که داداششون پلیس باشه.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

**ساحل؟**  

مردو زجر ندی،تمبونش دوتا میشه

"خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

سنگی اندر گلشان بود،همان شد دلشان"

(میگم چرا من انقدر سنگدل و بی عاطفه م.....یه چیزی بود پس!!!)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم،زجرش دهم،خوارش کنم،زارش کنمHappy Dance

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

تهران که برفی و سرد شد،دیدیم بخاری جواب نمیده با کمترین امکانات کرسی برپا کردیم:)

البته با لامپ.گرماش ملایم تر از ذغال یا بخاری برقیه،ولی کفایت میکنه.....فقط لحاف کرسی نداریم:(

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آبجیم میگه دوباره نمازمو بخوونم بهم نچسبید.میگم وسطش گوزیدی؟؟ میگه نه!!!یهو بابام ترکید از خنده:خاک تو سرت با این سوال کردنت.

خوب مگه جرف بدی زدم؟؟علم غیب که نداشتم بدونم بس که تند تند خوونده،بهش نچسبیده.فکر کردم حتما به قول آزی بزن بزن داشته سر نماز:))

ماچ با طعم مماخ

**قهرمان**
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بابا دیشب میگفت شهرداری بیانیه داده بوده که هر کی یه موش چه زنده چه مرده بیاره واسه شهرداری،هزار و پونصد تومن میدن بهش.تازگیا هم بیانیه دوم اومده که برای یه موش ده تومن میدن!
اگه دیدین یه دختری داره تو جوب دنبال موش میدوه،بدونین کار گیرم نیومده و پول لازمم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از چی بگم برات...از امیر حسین با
دماغ آویزون در اثر سرماخوردگی که محکم ماچم میکنه:)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس پست نمدونم چند حاجی که سه تا نی نی تپل توی یه لگن چپیدن،منو یاد بابام انداخت که اینو گذاشته بود صفحه گوشیش و به رفیقا و همکاراش نشون میداد و میگفت اینا بچه هامن
o.O
این روزا کار دستمون ندن خوبه....هرچند من یکی که حسابی موافقم....فقط از الان بگم من کهنه شو عوض نمیکنما.فوق فوقش نیم ساعت در روز مسئولیتشو قبول میکنم.بلاخره خواهریه دیگه....مسئولیت دارم در قبالشون :))
  

یه عکسی دیدم از چند تا پاکت نامه قشنگ....دلم خواست

دوست دارم نامه بازی را....نامه نوشتن برای کسی که بدانم در گوشه ای از این شهر یا کشور یا دنیا،چشم انتظار دست خطی از من است....چند خط برایش بنویسم،کمی از حال و روزم،کمی از کارهایی که کرده ام،کمی غیبت از این و آن،کمی هم چرت و پرت برای پر کردن صفحه....از همان نامه ها که سطر اولش "اگر از حال ما میپرسید، ملالی نیست جز دوری شما" باشد...شکلکی بکشم تا شده برای چند لحظه،خنده اش بگیرد از مسخره بازیهایم،یک شاخه گل کوچک که هنوز غنچه است،بیندازم توی پاکت و راهی کنم به سوی او تا یک روز صبح وقتی سرگرم کار است یا جلوی تلویزیون ولو شده یا دراز کشیده و دارد کتاب می خواند، پستچی زنگ خانه اش را بزند و نامه مرا بدهد دستش....یک آن عطر گل بینشان جاری شود و هردو لبخند بزنند...بعد بیاید تو، نامه را باز کند، با دیدن گل صورتی خنده اش بگیرد که این دختر دیوانه و این کارها؟ بعد با بویش چند نفس عمیق بگیرد،و بعدتر با آرامشی که در رگهایش جاری شده،خواندن نامه ام را آغاز کند.

اما بیشتر از آن دوست دارم که روزی صدای زنگ در بلند شود، خودم آیفون را بردارم، کسی نامم را بگوید و خبر بدهد که خانوم یک نامه دارید. بعد من با چشمان گرد شده از تعجب و کلی ذوق زدگی، چادر نماز مامان را هول هولکی سرم کنم و بدو بدو پله ها را بدوم پایین؛نامه را بگیرم و همانجا پشت در بازش کنم. بعد ببینم که کسی به فکرم بوده و کلی برایم قلم فرسایی کرده و مثلا دو تا ورق پشت و رو برایم چیز میز نوشته....نه از آن ورقهای خوشگل موشگل  و جینگیلی مستون. نه...ورقی به سادگی ورق دفتر مشقهای قدیمی....بعد دو تا کارت پستال بانمک از همان کارتهای کوچولویی که میداند عاشقشان هستم،انداخته توی پاکت....و من تا چند ساعت حسابی شاد و شنگول باشم و بلکه کمی هم احساساتی....خوب دیگر...این هم از تاثیرات نامه بازیست :)


در آخر، خواندن نامه که تمام شد،با بند باریکی ببندمش و امید داشته باشم به روزهای آینده که بازهم صدای زنگ بلند شود و پستچی نامم را بگوید که خانومِ...یک نامه دارید....

***     ***     *** 

ــــــــــــــــــــــــ

*****

ــــــــــــــــــــــــ

**حرف دل** 

مثلا خواستیم یهوووووووووویی کادو رو بدیم:)

هیفدهم که تولد یگانه بود،خونه مامانجون بودم. این شد که امروز که قاب آماده شد بلاخره،ترامو قاب گرفتم(اندازش A4) و با سه روز دیرکرد براش بردم.با یه کارت پستال فینگیلی و کاغذ کادوی کارتون مورد علاقم و آبشار تولد و کیک کوچولو:)

با زنعمو هماهنگ کردیم،بعد با آبجیم و مامان در نقش فیلم بردار یواش یواش رفتیم پایین.سریع با فندکم شمعا و رو روشن کردم اومدم آبشارو روشن کنم دیدم یگانه درو واکرد!!!انگار وایساده بود پشت در. هم ما غافلگیر شدیم هم اون:)))

بعدم سر و صدا و بپر و بپر و...از این جلف بازیا:)) جفت کیکارو باباش و داداشش یه لقمه چپ کردن!!یگانه موند و... بعدم که قلیون و چایی به دعوت عمو:)

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

چه حالی داد گرد و خاکی که امروز تو فیزیو به پا کردم....انتقام این چندوقته رو از یکیشون گرفتم:)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عجب چیز باحالیه این شامپو بدن کاکائویی:)

بوش که پر میشه تو حموم آدم حس میکنه خیلی ریلکس تو یه وان پر از کرم کاکائو خوابیده و یه موزیک لایت داره پخش میشه و نسیم خنکی هم از جانب سائوپائولو می وزه....

که البته این  رویای تخمی تخیلیی بیش نبود.....وگرنه وان مون کجا بود؟؟ ما فقط یه لگن پلاستیکی تو حموم داشتیم،اونم انقد مامان توش پتو لگد کرد،از وسط شیکست.

لبخندش یه دنیا شادی برای همه مون میاره

خوشبخت باشه...همیشه...با هر کس که دوس داره....هرجایی که هست....مگه میشه نباشه؟ مهربون ترین و بی توقع ترین آدمی که دیدم....هرجا بره،انرژی مثبتشو با خودش میبره...بلاخره یه چیزی بود که همه از بچگی عاشقش بودن...الان هم همونطوره...اصن نمیشه از این بشر چیزی به دل گرفت.انگار مهره مار داره بی شرف:)

خوب هیشکی فکرشو نمیکرد انقدر ناگهانی و انقدر با عجله ازدواج کنه...یادمه تو اوج دورانی که حالم بد بود،همون وقتا که تازه همه چیو به هم زده بودم،تو مهمونی وساطت فامیلا،وقتی داییم که بهش گفته بودن نیاد(اعصاب نداره...ببینه یکی اذیتم میکنه،میزنه میترکوندش)طاقت نیاورد و یهو از راه رسید و اول از همه اومد منو بغل کرد،یهو همه احساس حمایت و مهری که به من داره،سرازیر شد تو دلم،بغضم شکست....رفتم تو آشپزخونه زیر اوپن مچاله شدم تو خودم و شروع کردم گریه....هیشکی باورش نمیشد دارم گریه میکنم.تا حالا اشکمو ندیده بودن....فاطمه هم بدو بدو پشت سرم اومد.یهو دیدم صورتش خیسه،از گریه من گریش گرفته بود!!باورم نمیشد....لامصب انقدم بی صدا گریه میکنه آدم دلش کباب میشه:) حالا خودمو یادم رفته هی من دارم اونو آروم میکنم هی اون اشکای منو پاک میکنه...اصن فیلم هندیی شده بود بیا و ببین:)))

یا یه بار که سر یه مسئله ای حرفمون شد،منم طبق معمول قاطی کردم...یکی دو ساعت بعد دیدم داره گریه میکنه و مریمم دلداریش میده!! آخه کدوم دیوونه ای از قهر کردن با من ناراحت میشه؟

اصن همین دختر بود که رسم کرد به هم کادو ولنتاین بدیم:))

همین کاراش...محبتای ناگهانی و وقت و بی وقتش...دل کوچیکش....روح بزرگش...جنبه بالاش...گوش شنوا بودنش...باعث شد انقد وابستش بشم که وقتی بعد از عقد،همه توجهش رفت رو شوهرش،دلم گرفت...همون حسی که اون به ازدواج من داشت...همیشه از اون یارو نفرت داشت.اونم از فاطمه. صمیمیت بین من و فاطمه اونم وقتی که هیچ  حسی به اون نداشتم،باعث میشد حسابی حسودیش گل کنه...

حسود نیستم.....فقط عوض شدن جهت اون همه انرژی مثبت باعث افسوسه...امیدوارم همیشه و همیشه خوشبخت باشه و هیچوقت بی معرفت نشه.

ـــــــــــــــــــــــــــ

این پیام بازرگانی لوسی لوسی لوسی لوووووسی که شروع میشه،آدم قرش میگیره:)))

ــــــــــــــــــــــــــ

سرگرمی تازه من خوردن "کرم کنجد با طعم قهوه" با یه لیوان چاییه:)

(اسمش چه کلاسی داره لامصب...احساس بچه مایه دار بودن به آدم دس میده. ولی خیالتون راحت،من باهاش دس نمیدم)

کلی گفتم....بیخیال دوستان:))

نخست یه ببخشید گنده از همه دوستان خیلی عزیز شهرستانی که پست پیشین رو به دل گرفتن. کسایی که اخلاق منو میشناسن،میدونن آدمی نیستم که بخوام پستای قومیتی یا همچین چیزی بذارم....فقط یه تیکه کلام بود که بدون منظور گذاشتم....هشتاد درصد دوستای من اینجا،از بچه های شهرای مختلف ایرانن...و میدونین که من چقدر تک تک شهرامونو دوس دارم؛از پستای مسافرتی و عکسدارم معلومه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

دارم با دایی کوچیکه روبوسی میکنم،اینا گوشم بود،یهو دم گوشم زده زیر خنده میگه مث آبنبات میمونه آدم میخواد گوشوارهه رو گاز بگیره:))) پیشرفت خوبیه؛دست کم خیلی بهتر از تشبیهای هوشنگه.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

شاهکار مریم بانو ***   ***....مسلما میادی پزش یه چیز دیگه اس:)))

گلدونای مینیاتوری مریم: شمعدونیه رو بیشتر دوس میدارم 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

دایی از باشگاه اومد منو گذاشت حریف تمرینی.هرچی تکنیک آیکیدو تو این مدت یاد گرفته بود، روم پیاده کرد تا مثلا منم یاد بگیرم:))) ولی از حق نگذریم،تکنیکاش حرف نداشت...دوتاشو که فول فول یاد گرفتم.خوب که شدم،به امید خدا میرم ثبت نام آیکیدو.خیلی خوشم اومد.هرچند تو همون یه ساعت که با دایی کار میکردم(درواقع اون منو میزد)،دو عدد کبودی زیبا و مجلسی رو ساعدم به یادگار گذاشت:)))

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم از کادوی ولنتاین عخشم به من:)

امان از شوخی شهرستانی بعضیا....

+: میادی؟

بله؟ (واااای....من از این مدل صدا کردنا خاطره خوبی ندارم) میرم تو اتاق.یه عکس سه در چاهار میده دستم.خشکم میزنه

+(با خنده): بیا بذار تو کیف پولت

هنوز منگم...حواسم میاد سر جاش و میبینم دارن زیر چشمی نیگام میکنن تا واکنشمو از این شوخی بامزشون!! ببینن...یه لبخند کج میزنم...عکسو پس میدم....میرم بیرون...تو سکوت

بازم ناخن کشیدن روی زخم کهنه...هرچند بی منظور....به روی خودم نمیارم و نیشمو وا میکنم.....فقط

من از این صدا کردنا خاطره خوبی ندارم.

ـــــــــــــــــــــــ

**انسانیت**

بچه پایینه و مرامش:)

میگمش "مامان جون، تازگیا مامان چشاش داره یه کم ضعیف میشه..." میگه "چشای اونو خدا دوباره بهش داده." شنیده بودم خیلی وقت پیش...یه چیزایی یادم بود ولی نه کامل. دوباره ازش پرسیدم. یادآوری بود دیگه....

"یه بیماری اومده بود که خیلی از بچه های دوروبر هم گرفته بودن،اسمشو میگفتن حبسه(حصبه رو میگه) مامانت هم گرفت.یه همسایه داشتیم اسمش میرزا عمو بود خدا رحمتش کنه خیلی مرد باسواد و خوب و مهربونی بود.دو تا از پسرای اونم گرفته بودن.بچه هاشو برد دکتر. دکتر هم گفته بود یه غذاهای خاصی باید بخورن.اینم میومد اینا رو به من میگفت مثلا سیرابی و آب جگر سفید جوشونده و...منم میخریدم میدادم مامانت میخورد....آقاجون هم نبود،یه سفر طولانی رفته بود و منم دست تنها و حامله کار دیگه ای نمیتونستم بکنم.....این خوب شد...آقاجونت هم دو سه روز بود برگشته بود.پول دادم دست مامانت گفتم برو از مغازه فلان چیزو بخر.دیدم دستشو تو هوا تکون میده و نمیتونه پولو پیدا کنه...هرچیو نشونش دادیم نمیدید....فکر کردم چشاش ضعیف شده.ولی بعد دیدیم نه اوضاعش خیلی خرابتر از این حرفاس.بردیمش پیش یه دکتر متخصص،وقتی شنید همچین بیماریی داشته و بدون دکتر بردن خوب شده،شاخ درآورده بود.زنگ زد همکارش که فلانی اینجا یه بچه کوچیک آوردن که حصبه داشته و الان رو پاهای خودش وایساده!

ولی چشماشو هرچی معاینه کرد چیزی به ذهنش نرسید و یه قطره داد برای سرش و گفت ببرینش امیر اعلم.چله زمستون....برف اومده بود جوری که پاهامونو میذاشتیم زمین تا بالای رون میرفتیم تو برف....برگشتیم مسافرخونه(تو بروجرد بودن اون موقع).شب عاشورا بود.آقاجونت رفت مسجد شاه بروجرد برا سینه زنی.منم بچه رو گذاشتم رو پام و همونطور نشسته خوابم برد.تو خواب دیدم یه زنی با چادر مشکی که صورتشو هم پوشونده بود و درحال گریه بود و میزد تو صورتش،یه کوزه آب داد بهم....از خواب پریدم.گفتم یا خوب میشه یا میمیره(دور از جونش). یهو مامانت شروع کرد جیغ زدن که آب میخوام. گفتم آخه کو آب؟ با دست جلو پنجره رو نشون داد که یه پارچ گِلی آب اونجا بود!!!

جیغ و داد که بچه م شفا گرفته.آقاجونت اومد و چندتا از مسافرا هم از اتاقاشون ریختن بیرون.مامانت داشت میدید همه چیو...میگفتیم پله ها کجاست؟راه پله رو نشون میداد.اون خانومه کیه؟اعظم خاله مه.....خلاصه اومدیم برگردیم.دیگه خوب شده بود و دکتر بردن هم نمی خواست....از بروجرد دراومدیم.ولی ماشین تا آخر مسیر ما رو نبرد نرسیده به مقصد پیاده کرد و گفت دیگه نمیرم....نمی کشید دیگه ماشینش...پیاده شدیم تو اون برف...با وسایل....من هفت ماهه حامله سر داییت...خلاصه قطره مامانتو دادیم و بستیمش پشت آقاجون...منم با اون شیکم وسایلارو برداشتم و رفتیم....صبح گرگ و میش بود که پیادمون کرد و سر شام رسیدیم خونه.یخ زده بودیم از سرما...تمام مدت تو برف و گل داشتیم میومدیم خونه...برف و بورانی بود که نگو...کولاک میکرد و چتر تو دستم دووم نیاورد و باد با خودش برد....ماشین گیر نمیومد که....همین که رسیدیم،بچه رو از پشت آقا وا کردن دیدن خوابه،زدن تو سرشون که این مرده.جیغ و شیون که بچه زنده نمونده...گفتم نه بابا قطره شو دادیم خوابیده.خوب خوب شده...شفا گرفته..مگه باور میکردن؟ خلاصه رفتیم حموم بلکه یخ دست و پامون واشه...."

خدا خیلی وقتا مهربونیشو به شکلای مختلف نشون میده که ماها اسمشو میذاریم معجزه...حالا این وسط ممکنه برای فهم بیشتر بنده هاش از واسطه استفاده کنه...مثلا طرف میگه بچمو امام رضا شفا داد.یا مریض بودم امام حسین مریضیو از تنم برد خوب شدم...یا زینب شفای فلانی رو داد...این اندیشه غلطیه...علی و حسین و زینب هم بنده های خدا بودن و قدرت شفا دادن نداشتن....حتی پیامبری مثل عیسی که مرده زنده میکرده،از استعداد وجود خودش که نبوده.نشونه ای بوده که خدا میفرستاده تا مردم حرفای مسیح رو باور کنن.اینا از قدرت خداست...حواسمون باشه چی میگیم و خواسته هامونو از کی می خوایم. امام یا پیامبری قرار نیست کسی رو نجات بده.خداست که اینکارو میکنه.فقط با وسیله...به وسیله کس یا کسانی....تا از منطق آدما خارج نباشه و بتونن درک کنن قضیه رو....نه که چپکی قضیه رو بگیرن و واسه خواسته هاشون به ضریح اون طرف دخیل ببندن یا بعد حاجت گرفتن از اون تشکر کنن.

ــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا شکرتا...خیلیم شکرت....نه که ما جنوب شهریا کلا آدمای قانعی هستیم، اینه که با وجود اینکه برف زیادو هوای تمیزتر واس بچه های بالاس،بازم میگیم دمت گرم که همین یه کوچولو برف رو هم واس ما فرستادی:)

****     ****     **** 

ـــــــــــــــــــــــــــ

یه دوستی به نام Diapason کامنت خصوصی گذاشته بدون آدرس.لطف کن و آدرست و ایمیلتو بذار(چندتا از بوک مارکهام اتفاقی پاک شده،یادمه وبتو).ممنون

یکی از کلکسیون های میادی

به جان عزیزت چاقو کش نیستم:)))

فقط به شدت به جمع آوری چاقو از هر مدل و مارکی علاقه دارم.از چاقو دسته صدفی و چوبی زنجان بگیــــــــــــر تا ضامن دار تیغه کلمبیا و برزیل و حتی بعضی وقتا چینی(اگه خوشگل باشه)

البته این همه مجموعه من نیست.کلکسیون من بزرگتر از این حرفاس.دوتاشو گم کردم(که یکیش ضامن دار تیغه برزیلی بود با دسته طرح ارتشی،هنوزم حسرتشو میکشم...)؛ یکی دوتاشم ازم گرفتن. دو سه تاشم کادو دادم(پشیمونم) چند تاشم تو عکس نذاشتم:)))     

کلکسیون چاقو میادی: **1**     **2**     **3**     **4**     **5**     **6**  

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

** :) **

شباهت چقدر آخه؟؟

ماریا که تصور رنگی و گرافیکیشو از من نوشت،یاد تصویری افتادم که یه مدت طولانی بک گراندم بود.
ــــــــــــــــــــــــــــ

*****
ــــــــــــــــــــــــــــ


امروز از فیزیوتراپی برگشتنی یه پسر به معنای واقعی کلمه نــــفـــهـــــم گیر داد.من موندم با اون دماغ قرمز شده از سرما و قیافه داغوووووووون،این به چه امیدی دنبال من افتاده بود؟منم تو فیزیو خیلی اذیت شده بودم،فشارم پایین بود و سرگیجه داشتم،در حدی که قیقاج راه میرفتم.محل ندادم.بیخیال نشد.پیچیدم تو یه کوچه یهو دیدم دور زد از اونور کوچه دراومد بیرون.یهو عوضی ماشینو گرفت طرف من اونم با چه سرعتی...گمونم با خودش حساب کرده بود حتما من خودم میپرم عقب دیگه...خبر نداشت وضع پای منو،سراشیبی هم بود،سپر ماشینو چسبوند به پام.خوردم زمین...رو همین پام
:(1931):

به زور پاشدم سرپا دوتا فحش به اون میدادم یه کم خودمو میتکوندم.ریده شد به شلوارما....حالا مگه بیخیال میشد؟بیا سوار شو ببرمت درمانگاه...وااااااااااااااااااای خدا....این از کجا پیداش شد؟هی من میرفتم هی این دنده عقب گرفته بود اصرار که سوارشو من نگرانت شدم....قربونش برم هیشکی هم براش مهم نبود این منو زده ترکونده.فقط یه پیرمرده یه کم وایساد نیگا کرد یه پسره هم گیر داد بذار کمکت کنم.تا چند دیقه دنبالم میومد کمکم کنه!!!!حالا یکی اینو از برق بکشه!!یعنی حس انساندوستی تو این پسرا فوران میکنه ها:)))))

شانس آوردم کسی گوشی درنیاورد فیلم بگیره.....جاتون خالی همچین خوردم زمین آبرو نموند برام تو محل:laugh:

داغ داغ

خوووووووووووووووووووووووب....اینم از این.....به سرانجام رسید.فقط باید براش قاب سفارش بدم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از همگی ممنون.خیلی خیلی ممنون.چیزایی که گفتین....حرفا و تحسینایی که مطمئنم لایقش نیستم.شکسته نفسیم نمی کنما.....جدی میگم.انرژی مثبت زیادی از تک تکتون گرفتم:)

حالا اینو بگو.....چه حالی داد چند تا از خاموشا روشن شدن:)))))

گوشه ای از زندگی میادی 4

شبش با چشای پف کرده و حال خراب برگشتم خونه.بابام خیلی شک کرد.ولی هرچی سین جیمم کرد چیزی نگفتم.فقط عقدنامه رو ازش گرفتم که فرداش بریم و کارو تموم کنیم.صبح اومد دنبالم که بریم محضر مثلا،ولی مرتیکه بزدل به باباش گفته بود و جای محضر منو برد خونه خودشون و باباش قیامتی به پا کرد که هنوزم یادمه....البته جرئت نکرد به من چیزی بگه هی تو سر و کله خودش میزد.بعد زنگ زدن خونواده من اومدن و خلاصه داد و بیداد و شوکه بودن همه و در نهایت...چیزی که می خواستم شد:اون روی بی شرفشونو نشون دادن.بی احترامی و سلیطه بازی و...کلی توهین کردن به بابا و مامانم ولی من با یه لبخند از سر آرامش نگاشون میکردم و انگار اصلا اونجا نبودم...حالم خوب بود...هم به خاطر گفتن حرف دلم، هم بخاطر رو شدن گربه صفتی اون و هم بخاطر ضایع شدن کسایی که به جای اعتماد بهم،پشتمو خالی کردن.

چه حس خوبی بود...سبکی...لذت....دیگه همه فهمیدن...رازی نیست...آزاد میشم...گلای ژرورای نارنجی تو گلدون بلوری که رو اوپن آشپزخونه شون بود و از پنجره از بین پرده حریر سفید نور ملایم و قشنگی روشون افتاده بود،برام شدن زیباترین منظره دنیا....از اون روز من عاشق ژرورا شدم:)))

دعوا بالا گرفت و تقش دراومد که این آقا چه کارایی میکرده و اوضاعش داغونتر از اونیه که بقیه فکر میکردن.حتی خونواده خودش هم باورشون نمیشد.خنده م گرفته بود به گاگول بودنشون....که حتی بچه خودشونم نمیشناختن(جز باباش که تا حدودی از گنداش خبر داشت)...فقط من اون روشو دیده بودم.هیچکس مثل من اونو نشناخت....هیچکس...هنوزم واسه همه عجیبه که چرا به هیشکی نگفتم این چیکارس؟

تازه فهمیدم کلی پول از خانوادم گرفته اینا هم به من نگفته بودن چون میدونستن راضی نیستم....به این میگن دوستی خاله خرسه....آی خندیدم بهشون..آی خندیدم دلم خنک شد که آدمایی که باید هوای منو نگه میداشتن و در عوض کم گذاشتن برام،حالا اینطوری رکب خوردن و ضایع شدن.

تموم خانواده و فامیل لعنت کردن منو...فحش...نفرین..تو  بی آبرویی...مارو انداختی سر زبونا...لیاقت نداشتی...ولی دست پسره که رو شد،همون آدما شروع کردن به گفتن این که من از اولم میدونستم یه ریگی به کفششه،از قیافش معلوم بود آدم درستی نیست،من میدونستم میادی دختر عاقلیه و....کلی از این چرت و پرتا...منم همه کاراشونو کوبیدم تو صورتشون.جوری بی رحم شده بودم که هیشکی باور نمیکرد....آخرشم گفتم یه فرصت میدم بهتون،یا با جدایی موافقت میکنین،یا میرم جایی که دست هیچکدومتون بهم نرسه...دیگه منو نمی بینین...فهمیده بودن که بلوف نمی زنم.واقعا هم انقدر دیوونه بودم که اینکارو کنم....بعد از اون بود که افتادن به گرفتن بهترین وکیل شهر و این مسخره بازیا...هرچند همه سگ دو زدنا و بدو بدو کردناش پای خودم بود.

بعد از دو سال و نیم تمومش کردم.دوسال و نیم دادگاه و کلانتری و پزشکی قانونی بالا پایین کردم تا تونستم طلاقمو بگیرم.ماجراهاش خیلی طولانی تر از گنجایش حوصله شماست و تا همینجام زیادی فک زدم.....

خوب یادمه روزی رو که وکیلم زنگ زد و گفت تموم شد!!دفتر طلاق امضا شده و تو رسما از اون جدا شدی....تو بازار پارچه فروشای عبدل آباد بودیم و مامان و عمه و زنعمو(که یکی دیگه از مشوقای!!! شوهر کردنم بود) در حال خرید و منم بی حوصله بیرون مغازه ها قدم میزدم که تلفنم زندگ خورد و این خبر معرکه رو شنیدم.تشکر و خبر دادن به بقیه و ....ولی بی حس بودم هنوز..باور نکرده بودم کاملا.چند روز طول کشید تا دوزاریم افتاد که جدی جدی همه چی تموم شده...و هر روز بیشتر از روز قبل خوشحال بودم و خدا رو شکر میکردم.

حتی اگه همه اینا بزنن زیرش،من که خوب یادمه تو اون دوران سخت تو سنگر میادی فقط من بودم و خدا...

اینایی که گفتم بهترین تجربه زندگی من حساب میشه.من از اونوقت به بعد یه آدم دیگه شدم.اینی که الان داره اینجا مینویسه شدم.من هیچوقت بابت مطلقه بودنم خجالت نکشیدم ونمی کشم.چاهار سال از بهترین روزای عمرمو پای اون تجربه ندادم که با نگاها و تیکه های مردم بهش گند بزنم....اینایی که خووندین، بهترین خاطرات خودسازیه منه....به اینی که هستم...و به اونی که قراره به امید خدا بشم،افتخار میکنم.و خدا رو هزار بار شکر...خوشیهامو مدیون اعتمادم به خدا و اعتمادم به خودم هستم.....و هیچوقت نمی ذارم کسی به چشم ترحم و دلسوزی به من و زندگیم نیگا کنه....من واسه این تجربه ها از جون مایه گذاشتم.از الماس برام ارزشمندترن.

یه خواهش...با حرف کسی پایه زندگیتونو نسازید....وگرنه ریده میشه به همه چی..بزرگترا همیشه همه چیو نمی دونن.درسته که هدف خانواده من خوشبختی من بود ولی گول ظاهر شیک و پیک اونو خوردن و واقعیتارو ندیدن،البته خانواده من آدمای بسیار ساده دل و  مهربونین(اگه ازشون بد گفتم،واسه اینه که تو حس و حال اون دوران بودم و کلافه).و اینجور آدمای بی غل و غش همه رو به چشم خودشون میبینن و تا بدی کسی بهشون ثابت نشه،تو خوب بودنش شک نمی کنن....بخشیدمشون،ولی فراموش نکردم....تو بگو کینه...همینه که هست...زخما رو باید تازه نگه داشت تا دوباره به خریت منجر نشه...فقط باید یاد گرفت که هیشکی دلش واسه آدم نمی سوزه جز خود آدم....به نظرم عاقل ترین آدما هم اشتباه میکنن،بنابراین بهتره تصمیمای مهم زندگیمونو خودمون بگیریم تا اگه غلط هم بود،دست کم بگیم تاوان اشتباه خودمونو پس میدیم و حسرت نمی کشیم که قربانی تصمیمای دلبخواه بقیه شدیم....کلا کلاهتونو سفت بچسبین:)

براش آرزوی خوشبختی دارم،هرجا که هست...و امیدوارم دیگه نبینمش...هیچوقت...حتی اتفاقی...چون با اینکه میدونم اون از منم بدبختتر بود،بازم برام یادآور اون روزای خفه کنندس.

خوب....اینم از این.اگر هم کسی در پایان این سرگذشت دلش نخواست به روی خودش بیاره که روزی میادی رو میشناخته، راحت باشه،من ضربه نمیخورم:))) پوست میادی کلفت تر از این حرفاس...و پشتش گرمه به بزرگی خود خدا.....

خوش باشین:)

پایان

گوشه ای از زندگی میادی 3

با تمام آکبند بودنم ب هیچ وجه خنگ نبودم...همیشه آدم درونگرا و ارزیابی بودم.و حس ششم خیلی قویی داشتم.و به قول اون یارو هیچ جوری نمیشد گولم زد چون خیلی بیشتر از سنم حالیم بود....حرفا و محبتاش که به نظرم از روی عشق هم نبود و فقط یه جورایی به عنوان همسر دوسم داشت و بهم عادت کرده بود(اینم از بدیای ازدواج سنتیه) نتونست دیدمو بهش عوض کنه.همونطور که گذر زمان هم نتونست منو نرم تر کنه.چیز شعره که اگه به هم محرم شین پای عشق میاد تو زندگیتون....مهرش به دلت میفته...اینا مال رمانای عشقی آبکی و همخونه ایه ایرانیه....

کم کم یه چیزایی ازش فهمیدم.آدم سالمی نبود....ولی نسبتا خانواده سالمی داشت.ولی اون تحت حمایت صد و بیست درصد خانواده من بود و گوش کسی به حرفای من نبود.اونقدری که اون تو خونه ما عزیز بود،تو خونه خودشون یک دهم اینم آدم حسابش نمی کردن.تا این حد جوگیر شده بودن اهالی این خونه...پس حرفامو واس خودم نگه داشتم و چیزی از کاراشو واسه کسی رو نکردم.واقعا هم برام مهم نبود....وقتی از یه آدمی نفرت داری،چه فرقی میکنه معتاد باشه یا نه؟ یا مثلا چشم ناپاک باشه یانه؟(که البته این دومی هزار درجه بدتر از اولیه).کار به جایی رسیده بود که وقتی زنگ میزد دنبال یه راهی بودم باهاش حرف نزنم.سریع میرفتم دسشویی یا حموم...احمقانه بود، نه؟؟معلومه که بود...ولی من یه لحظه دوری هم غنیمت بود برام....

و خدا...کسی که برام مرده بود و کلی تو اون دوران از من فحش خورد و کفر شنید و خنده دید....خدا کیلو چنده؟مردی ثابت کن که هست.اگه بود که من تو این حال و روز نبودم...

لباس عروس سفارش داده شد،خونه اجاره ای گرفته شد،تالار رزرو شد،تقریبا 25 روز به عروسی مونده بود،حتی آتلیه و باغ هم هماهنگ شده بود،جهیزیه هم که خیلی وقت پیش کامل شده بود...ولی انگار این کارا لازم بود تا شوک واقعی بهم داده بشه و از خلسه و بی حسی بیام بیرون.....همون روزی که جهاز داشت میرفت تو خونه خودم..هه...خونه خودم...

تو یه آن به خودم اومدم و دیدم دستی دستی دارم میرم خونه بخت..بخت؟؟زااااااااااااااارت....ریدم به همچین بختی.گل بگیرن در اون خونه ای که منو به زور عروسش کردن.مرگ یه بار شیون یه بار....یه ور ماجرا اون بود و حامیاش،خانواده خودش و خانواده من و کل فامیل...اینور هم من بودم و....من و ...کی؟....دیدم وقت آشتی کردنه.کسی رو جز خدا ندارم انگار.....تا حالا شده تو دلتون با خدا حرف بزنین و در کمال تعجب اون بهتون جواب بده؟اونم تو اوج قهر و کفر؟؟داد...به منی که کلی فحش نثار خودش و عرشش و کائناتش کرده بودم،جواب داد....خوب....دلگرمی از این بالاتر؟؟؟انرژی از این بیشتر؟؟؟

بهش زنگ زدم گفتم بیا اینجا می خوام باهات حرف بزنم.اومد.منو که دید جاخورد.دستمو که گرفت بیشتر جا خورد.گفت چرا انقد یخی؟گفتم هیچی روشن بریم حرف دارم.جدی بودم و مصمم.اون رگ دیوونگیم که خوابش برده بود،بدجور بیدارباش زده بود.....هیچی نگفت فهمید با همیشه فرق دارم.شاید بخندید و بگید دارم جو میدم که داستان هندی تر بشه،ولی واقعیتو دارم میگم.رفتیم پارک سر خیابونشون.نشستیم رو چمنا..همه چیو گفتم.این که از اول دوسش نداشتم.این که بله من به اجبار بود...اینکه حتی پدربزرگم که یه محله ازش استخاره میخوان و دستش سبکه،استخاره هاشو از من دریغ کرد...چون خودش پسندیده بود طرفو.(بس بود دیگه،من چیکاره بودم؟)این که تمام این مدت داشتم برای حفظ آبروی خانواده،برای حرمت اشکای پدرم،برای دل مادرم تحمل میکردم و هیچی نمی گفتم...و...

گریه کرد و التماس.اما من....خوب میشناختمش....دستش برام رو بود.فکر میکرد چون خطا کرده براش قاطی کردم بازم مثل دفعه های قبل با اشک تمساح ریختن(برام عجیبه که پسرا اینروزا اشکشون دم مشکشونه) و چارتا غلط کردم و گوه خوردم و وساطت این و اون همه چی ماست مالی میشه.هنوزم نمی دونه از کاراش خبر داشتم و فقط چون بهش بی تفاوت بودم کثافت کاریاشو به روش نمیاوردم....خلاصه دید نه این دفعه جدی جدیم.باورم کرد...گفتم طلاق توافقی.بی تجربه بودم و نمی دونستم حتی طلاق توافقی هم زمان میبره،دادگاه رفتن داره،علافی داره،بروبیا داره.شنیده بودم میرن و محضر و توافقی طلاق میگیرن.قبول کرد.شرط گذاشت به هیشکی هیچی نگیم.

شاد سازی جو وبلاگ:))

امروز تاریخ جالبیه....یازده یازده. و من؟ هیچ غلط جالبی تو این تاریخ جالب نکردم:))
خدایا خوبی؟خوش میگذره اون بالا بالاها؟ حواست اینورا هست؟این گوشه موشه ها رو میبینی ؟ والا دیگه...ما که بچه مایه دار نیستیم پاشیم روز جمعه ای بیاییم کوه
کاپشن قرمز بپوشیم اسکی کنیم؛ بعد نه که رو ارتفاعات و بین برفا قرمز خیلی جلب توجه میکنه،چشت ما رو ببینه و حالمونو بپرسی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+در مدرسه از نشاط ما کم کردند،از فرصت ارتباط ما کم کردند،هر وقت به هم عشق تعارف کردیم،از نمره انضباط ما کم کردند! روز جهانی ه.م.ج.ن.س بازی مبارک.بفرست واس هرکی بهش نظر داری.ما که فرستادیم;-)

-اواااااااا :-))

+هه...شوخی کردما

_دروغ نگو از اول معلوم بود بهم نظر داری

+دست خودم نیست من مریضم چرا درکم نمی کنی

-خدا شفا بده به حق این روز عزیز:-))

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

**خلاقیت**

گوشه ای از زندگی میادی 2

اونا تازه رفته بودن که اینور اینا ازم جواب می خواستن...گفتم بذارین فکر کنم خوب
(از فیلما یاد گرفته بودم و البته اینو گفتم برای خریدن کمی فرصت)فرداش بلند نشده دوباره:چی شد پس؟بــــلـــه؟کفرم دراومده بود.گفتم تو خواب باید فکر میکردم؟اون واسطه تماس گرفت و گفت که پسره دیشب تو ماشینش که بودیم خیلی از دخترتون خوشش اومده و واقعا پسندیده.مامان پسره هم گفته من خواب دیدم حاج آقا(پدربزرگم) یه قفس بهم میده با یه مرغ عشق سفید توش،میدونم این دختر عروس خودمه....خداوکیلی عجب خوابی هم بود....کامل تعبیر شد...یه عروس توی قفس...

اینجور وقتا اطرافیان فقط زرزر زیادی میکنن و درواقع چون هوس عروسی و دامبولی دیمبول کردن با چک و لقد هولت میدن تو چاه....وای به روزی که خودت نتونی برا خودت تصمیم بگیری...همه دشمنای دوست نما جمع میشن تا کاملا دلــسـوزانه...شک نکن...بله دلسوزانه! راهنماییت کنن....

تا دوازده ظهر خانوادم با وعده و وعید و دروغ و دونگ و چاشنی نامحسوس تهدید،بله رو ازم گرفتن....

من هیچی بلد نیستما،عیب نداره یاد میگیری.من دوس ندارم شوهر کنم،همه اولش همینو میگن....آخه من هنوز دارم درس میخوونم پس دانشگاه چی؟خوب خونه خودت دانشگاه برو،کسی جلوتو نگرفته تازه بابات هم گفته بری یا بمونی اینجا از دانشگاه خبری نیست(یه تهدید آبکی که من باور کردم)...

توی سه روز قرار و مدارا گذاشته شد و بله برون هم گرفته شد.باورتون میشه؟؟تو سه روز.نه تحقیقی نه چیزی...بلاخره معرف یه آشنا بود.منِ گوسپند فروخته شدم به اونا...دقیقا مث یه چلمن بی اراده دست و پا چلفتی ترسو رفتار کردم....میرفتم خونه شون با دفتر کتابام:)))یادمه همیشه فقط یه لبخند بی روح به رنگ مرگ رو لبم بود...به قدری تابلو بودم که همه متوجه شده بودن.ولی خوب مهم حفظ ظاهر بود دیگه...آخه ناسلامتی من تازه عروس بودم و باید ظاهرمو حفظ میکردم و آبرو خانوادمو میخریدم جلو یه ایل.

تو همون نامزدی گفتم نمی خوامش.هیشکی گوش نکرد.خوب خودمم جرئت بلند گفتن حرفمو نداشتم.فقط شونزده سالم بود.یه شونزده ساله آکبند از دنیا بی خبرو تصور کنین؛توقع زیادیه مخالفت با صدای بلند از همچین کسی....زودتر از موعد عقد کردیم و یه ماه بعد از عقد دادم دراومد که من این لامصبو نمی خوام.دارم اذیت میشم.از کنارش بودن...از اینکه دستمو میگیره...من واقعا تو این مدت بهش هیچ حسی ندارم جز ترس...خودش میگفت چرا همش ازم فرار میکنی؟؟ولی بازم کسی گوش نکرد.گفتن دیگه عقد کردین همه چی تموم شده ما آبرو داریم و....

حتی تصورشم برای خیلیاتون غیر ممکنه که یک سال و نیم این شرایطو تحمل کردم.تو سنی که کل دغدغه دخترای هم سن و سالم کنکور و دانشگاه و دوس پسرو و ست رنگ لاک با شال و تخفیف بهاره و پاییزه بوتیکای کیف و کفشه،من داشتم تو نفهمیده شدن خودم غرق میشدم...تودیده نشدن درد و غم چهره ام...تو شنیده نشدن حرفام....تو یهو بزرگ شدن روح و فکرم...خیلیا میدونستن دوسش ندارم.از روز به روز لاغر شدنم،از لبخندای الکی و بی روح،از همیشه فرار کردنم از شوهرم،از بی حس بودنم نسبت به همه چی،از کم حرف و دلمرده شدنم...تنها کسایی که اینا رو نفهمیدن خانواده خودم بودن.به قدری عاشق اون پسره زبون باز شده بودن که به جرئت بگم اون تو خونه از من براشون جلوتر بود و دوست داشتنی تر.

گوشه ای از زندگی میادی 1

نخست:اینا رو ننوشتم که بگم مثلا خیلی زجر کشیده و سختی دیده و این تریپا هستم...نه....فقط دل نوشته س،مثل همیشه....من اولین کسی نیستم که این اتفاق براش میفته و آخریش هم نیستم...راجب اتفاقای همون شونزده سالگی نشون شدمه....که دیگه وقتش بود از موقتی دربیاد و ثبت عمومی بشه.

قرارم با خودم این بود که اینجا خود خودم باشم.آخه مثلا این وب دفترچه خاطرات منه.اینه که حرفامو اینجا میزنم....درد دلامو....شوخیامو...دل تنگیامو....اتفاقاییه که برام افتاده رو...خلاصه اینی که می بینید خود خود میادیه.

اولش که خواستم این بخش از خاطراتمو بنویسم با خودم گفتم نکن اینکارو....شاید وجهه ت خراب شه...درسته این مخاطبا مجازین ولی حواست باشه چقدر وابسته شون شدی.که هرکدومو تو ذهنت یه جور تصور کردی و برات مثل یه دوست واقعین.....ولی یه کم بعدتر....باز به خودم گفتم که بیخیال این حرفا...تو کی حرف مردم برات مهم بوده که این دفعه باشه؟؟تو یه ملتو شوکه کردی با کارت،حالا از چی میترسی؟که با  شنیدن این بخش از گذشته ات رفقای مجازیت بپرن؟یا مثلا عوض شن؟حرف زشت بزنن یا توهین کنن یا پیشنهاد ناجور یا....بیخیال...اولین بارت نیست که با این بخش زندگیت در میفتی.

خلاصه که تصمیم گرفتم براتون بنویسم از اتفاقی که شونزده سالگیم افتاد....اتفاقی که....شروعش به خواست من نبود ولی تا آخرش رفتم.....تا همون آخری که هیشکی فکر نمیکرد جیگر رفتنو داشته باشم ولی در کمال تعجب همه و بیشتر از همه خودم،جیگرشو داشتم(اگه پسر بودم از معادل بهتری استفاده میکردم).

"اسفند ماه 86 بود....تقریبا اولاش. سال آخر هنرستان بودم.یه دختر نسبتا منزوی و به شدت خجالتی....بی اراده و مظلوم که همه براش تصمیم میگرفتن جز خودش.یه روز دم غروب سرم تو درس و مشق بود که عمه و مامان صدام کردن(عمه من مجرده و با ما زندگی میکنه).حالتشون تابلو بود که یه خبراییه.گفتن خواستگار داری.خیلی ازت خوششون اومده.تو رو خونه فلانی دیدن و قضیه رو مطرح کردن که اجازه بگیرن بیان.دلم هُری ریخت...یه جوری شدم.تصور من از ازدواج اون موقع یه چیزی مثل زندان بود که اگه رفتی توش،باید همه آرزوهاتو فراموش کنی.الان که تصورم بدتر هم شده...گفتم نه...من هنوز پشت میز و نیمکتم.شوهر میخوام چیکار؟گفتن حالا بذار بیاد نخواستی میگیم نه دیگه فوقش...چی میخواد بشه؟ کلنجار رفتم باهاشون تا تقریبا یه هفته مونده به عید.نه گریه هام جواب داد و نه پافشاریم. اومدن خلاصه...با پسره صحبت کردم.چه صحبتی.....کلا اون داشت حرف میزد و از افتخارات و فتوحاتش میگفت منم چاهار کلمه که قبلا بهم گفته بودن رو از بر بلغور کردم...بگذریم...اومدیم تو جمع.

"گوشه ای از زندگی میادی" در راهه

امشب قسمت 1 از یه سری پست رو میذارم که 4قسمتیه.طولانیه و کسی که حالشو نداره از الان بگم این شبا سراغ وب من نیاد.کامنتاشو نمی بندم ولی طوریه که بعد از خووندن همش کامل متوجه قضیه میشید و راحت تر و منطقی تر نظر میدید.

این پستا چند وقتی هست که ثبت موقت شده و داره اینجا خاک میخوره....وقتی نوشتنش اونقدر سبکم کرد،ببین ثبتش چه ها میکنه....

بز میدونی چیه بچه؟

کلافه ام و یه دلشوره نمیدونم واسه چی تو دلمه....یه روزایی از همون صبح که پامیشی ریدمانه...از اونی که گند زد به اعصابم،از خبر نه چندان جالبی که انتظار شنیدنشو داشتم....از معده درد عصبی عزیزترینم در حالی که ازش دورم....از دعوام تو مترو با اون مردک بی شرف...از اغتشاش ذهنیم....کلا از صبح تا حالا بز آوردم....

خوب مسلما روش صادق خان بهترینه

خوب من به شدت خوش شانسم که نویسنده یا موزیسین یا فیلسوف نشدم.وگرنه همون اول،کاری رو میکردم که خیلی از اینا بعد از کلی اهن و تُلپ و تحقیق و بررسی در جهان هستی کردن و عمرم از همشون کمتر میشد.احتمالا تو همون شونزده سالگیِ نشون شده ام، یه مشت قرص برنج و تمام....

(هااااا؟؟؟؟سیانور؟؟گیر نمیاد که،اتاقمم فقط دست خودم نیست که مثل صادق جون شیر گازو باز کنم و تخت بخوابم و دیگه بیدار نشم،تیغ هم نمی تونم رو دستم بکشم،سر کشیدن جوهر نمک هم...چه کاریه؟گفتن خودکشی...نگفتن که شکنجه تا پای مرگ...آیا راه دیگه ای هم هست؟)

هرکدوم بیشتر به  خودم و وبم میاد

یه قالبی انتخاب کنین که تا اومدن سبزک بذارمش،خودم که هنگم فعلا:))

1.***       2.***      3.***      4.***

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 با ممنونیت از دوسِتان گرامی رای ها در یه سطح بود تقریبا.نظرسنجی بسیار باشکوه برگزار شد و افراد بسیوووووووووور زیادی پشت در وب میادی صف بسته بودن تا رای خودشونو تو قابلمه بندازن.....عزیزان.....شما مثل همیشه حماسه ای دیگر آفریده نمودید.

این شد که قالب 2 انتخاب شد خیر سرش:)))

والا من پیش دخترش باید درس پس بدم:))

جالبه کسی که اسممو انتخاب کرده،کسی که بچگیام به شدت دوستم داشته،کسی که وقتی سه سالگیم تشنج وحشتناکی کردم طوری که همه فکر کردن لحظه های آخرمه حتی بابا مامانم،منو رسونده بیمارستان؛ حالا دوزار قبولم نداره....همونطور که من قبولش ندارم و از دلم پاکش کردم.

به دخترش گفته میکشمت اگه شبیه میادی بشی.اگه از اون الگو برداری کنی(البته دخترش یه طایفه رو درس میده من انگشت کوچیکشم نمیشم).....بزرگ شدن خوب نیست و حرف دلو زدن همیشه مهمترین عامل پروندن اطرافیانه.آدما بازیگرارو بیشتر دوس دارن....

البته که منم شعار همیشگیم سر پرچمه:"همینه که هست":)))

همچین دختر جذابیم:)))))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موندم: بین این و قالبی که میبینین. البت اینم باحاله

اووووووووووووووووووف

چنان سستم که در من نا ندارد حس هشیاری * شب و روزم شده مستی شبانه روز تکراری

در آغوشم فقط بختک نماز عشق می خواند * درون خواب بیدارم،گمم در خواب و بیداری

تمام روزها خالی و شبها مملو از پوچی * چه میشد ساده میمردم ولی هستم به ناچاری

خیابان ها قفس،پس کوچه ها سلول و زندان است * و من زندانیم در این جهان چاردیواری

خدا هم رانده مارا از سرا و خانه و دینش * که من توبه نکردم مانده ام در خودگرفتاری

طواف کعبه ممکن نیست از بس مست و بی هوشم * به دور خویش می چرخم در این دنیا چو پرگاری

دلم لبخند میخواهد ولی چون سیل با آهم * شود از چشمهایم اشکهای شبنمی جاری

چو سیگاری که میسوزد وجودم گر گرفت از غم * و خاکستر شدم اینجا برای زیر سیگاری

حسابم را به دنیا میدهم،سیری نمیداند * نوشته از ازل بر برگ تقدیرم بدهکاری

دلم راضی به مرگ است و جهنم پوزخندی کرد * دگر دوزخ تر از اینجا سراغش را کجا داری؟

مرا بیدار کن قدری تو ای صبحی که در راهی * سپیده دم رهایم کن از این حس گنه کاری...

مجید احمدی

اینچنین آینه ام آرزوست...

 سایت لبخند زندگی یه پستی بود در مورد آینه ای که روح رو نشون بده. جالب شد برام...

به این فکر کردم که اگه واقعا همچین آینه ای بود، و روح بخشی از ما بود که میتونستیم تو دستمون بگیریم و جلو آینه نگهش داریم، چه شکلی بود؟ چه رنگی؟ زخمای ناسور زندگیمون بسته شدن یا هنوز ازشون خون میاد؟ دردم میکنه؟ میشه پماد بزنیم خوب شه؟ نازش کنیم؟ بهش بگیم تو تموم دنیا ماییم و یه روح که واس ما لنگه نداره؟ که حتی جایگزین هم نداره؟که بلاخره یه روزی اون زخما خوب میشن...شاید جاشون بمونه ولی اشکالی نداره....روح بدون زخم که ارزشی نداره...اصلا روح آکبند می خوایم چیکار؟ پس اون همه تجربه چی؟ یه جایی باید ثبت بشن یا نه؟؟ من میگم روح دفترچه خاطرات تجربه های ما آدماس...دفتر خالی به درد خووندن نمیخوره که....مفتش گرونه.صفحه های خط خطی شده س که قیمت دفترمونو میبره بالا،حالا یکی توش نستعلیق نوشته یکیم مثل من خرچنگ قورباغه،مهم نیس...

یه روز اینارو میگم بهش....همه این حرفا رو....نازش میکنم و میگم تا شاید حالش بهتر شه.....

تا همین چند وقت پیش نظرم این نبود ولی حالا میدونم که من یکی دفترمو هیچ رقمه و به هیچ بهایی حاضر نیستم بفروشم :)

(گفتن نداره ولی هدف از این پست مظلوم نمایی نیست....فقط گفتن حرفاییه که یه روز باید به روحم بگم)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگه فقط یکی از ترشحات جنون آمیز مغزمو اینجا بنویسم، همتون فلنگو میبندین:))

همشون یه طرف...صدای بازیگر نقش ستایش خیلی تو مخیه

چه توقعایی دارین شما؟ این وضع تلویزیون بی صاحاب مونده اونم وضع شبکه های اونور آبی با اون سریالای پر از حجب و حیاشون...معلومه ملت واسه یه سریال متوسط مثل آوای باران که کلا هندی بازی بود یا یه سریال زیر خط فقر هولناکی مثل سگایش که چیزی نیست جز گوسپند فرض کردن بیننده،ذوق میکنن و میخ میشن پای این برنامه های آبدوغ خیاری...

یعنی سطح سلیقه مردمو تا این حد آوردن پایین...ایناهاش...این حد..اینجا دیگه

یه دوره ای بود که سریالا داشتن بهتر میشدن....یادش بخیر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رها باش و سخت نگیر

زندگی

چیزی بیشتر از یک بحث علمی

وسط تیمارستان نیست!

"میلاد تهرانی"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب بعد از مدتها بازم دوستم بوی دود گرفت...اما کمی سبکتر شدم.رفت تا نمیدونم کِی......

البته خوشحالم که من قربانی بودم و کس دیگه ای نبود

یه زمون تو خونه به من میگفتن بلا دیده. هر اتفاق چپکیی بود سر من میومد.از موقعی که شیرخواره بودم تا همین اواخر.چندتایی جاشون به یادگار مونده هنوز. ماهیتابه کدو سرخ شده پر از روغن داغ از رو گاز باید برمیگشت رو کمر من:((( 

کتری آبجوش در حال قل قل کردن دقیقا همون موقع که من برمیداشتمش(ده دوازده سالم بود) باید دسته اش درمیومد و کلا برمیگشت رو پام و جلز ولزمو درمیاورد:(((((

تو بازی من باید از پله ها پرت میشدم پایین میترکیدم(این یکی عمدی بود پسر عموم هلم داد)

سبزی خردکن با اون وزنش باید رو دست من میفتاد. به معنای واقعی خون روون بود از دستم:((((

موقع تعمیر هالوژن در سن ...نمیدونم هف هشت سال پیش تقریبا....منو باید برق میگرفت(کرم از خودم بود میخواستم ببینم اگه برق بگیره قیافم عین فیلما میشه یا مثلا ازم دود بلند میشه؟)

چاهارشنبه سوری ترکش کپسولی و تی ان تی و ... اَک باید بگرده منو پیدا کنه،اونم نه یا بار:((((  (این یکی نتیجه مردم آزاریه)

یه مدت هم دریچه نای من عادت کرده شده بود و کمی هم گشاد،کافی بود موقع غذاخوردن یه کم بخندم....خفم میکرد.یه بار که تا مرز خفگی رفتم و دیگه جونی هم برام نمونده بود همه هم هول شده بودن ولی هیچکاری هم نمی تونستن بکنن از شوک،دیگه خودم با آخرین نفسم سرفه کردم برنجه پرید بیرون:))) چقد بعدش به قیافه هاشون خندیدم.....و این قضیه چند باری تکرار شد

و بسیاری اتفاقات دیگه که خیلیاشو یادم نیست....خدا رو شکر بزنم به تخته الان کمتر شده این ماجراها؛بزن به تخته:))

چند عکس از چند وادی زیبا

شهرای ایران قشنگن.پر از جاهای گشتنی.با هر سلیقه ای میتونی عاشق یک یا چند تا از شهرها باشی. من جاهای سردسیر و سرسبز و کوهستانی یا جنگلی رو دوس دارم.هرچی طبیعتش دست نخورده تر،بهتر. شهرای شمال خیلی قشنگن ولی من راحت نیستم بس که شلوغن.کنار دریا که لحظه شماری میکنم تا برگردیم.کثیف و شلوغ و هوای شرجی که نفسمو تنگ میکنه.(که البته همین مسافرا گند زدن به قشنگیای دریا و ساحلش)کلا یه رودخونه تو جنگلو به دریا ترجیح میدم.

یه چندتایی عسک خوشجل موشجل از: اردبیل و شهرا و روستاهای اطرافش و یکی از جاذبه های جاده نور-چمستان شمال کشور و بروجرد و بازم خلج:

دامنه سبلان نزدیک آبگرم بوگندوی "گوتور سویی" (شک دارم درست نوشته باشم)

دامنه سبلان در بهار          همونجا          همونجا          چشمه بولاغلار در شهرستان نیر

بازم همونجا:))            ییلاق بولاغلار(خیلی جای قشنگیه)          یه رود قشنگ           

اینم دریاچه الیمالات در 8کیلومتری شهر نور که دریاچه مصنوعیه(بی نهایت قشنگه)

فقط میدونم شماله(من باهاشون نرفته بودم)        همونجا        همونجا     

وِنویی (بروجرد) بی نهایت جای قشنگیه  

آقا جون در حال اذیت کردن مریم(کلا به ما چادر سر کردن نیومده،واقعا بهمون نمیاد)        سرعین(قلیوناش حرف نداشت)

روستای کورعباسلو(معروفیت این رود واسه ماهیاشه که الان دیگه خیلی کم شدن مگه تو قسمت عمیقش)

میتونه مترسک باشه:))) (فکر کنم ساخت آقاجونه)        چشمه صفاییه        گـــــــــووووجـــــــه ســـبـــــــز        یه روز معمولی تو حیاط خونه خلجی           جاده خلج مالمیر                جاده خلج مالمیر با بار (عکاس خودمم و این عکسم مال سه چاهار سال پیشه،از سمت راست:آبجیم-یگانه دختر عموم_فامیلمون-فامیلمون-فاطمه دختر داییم)    

قول بدین به خاله میادی :))

اگه بچه های خوبی باشین تا چند روز دیگه یکی از کلکسیونامو اکران عمومی میکنم:)

هرکسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب

عادت کردیم به نقاب زدن.

با اینکه همه میگن دنیای مجازی جاییه که می خوان خود خودشون باشن، بازم کلی دروغ و تظاهر دیده میشه. یه عالمه نقاب. این موجود مجازی با اینکه مطمئنه دیده نمیشه، بازم جرئت برداشتن نقابشو نداره.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به این نتیجه رسیدم که هرگاه دختری از بی شوهری در عذاب بود،یه سر بره آرایشگاه محلشون یا یه مطب(تخصص اون مطب مهم نیست اصلا،فقط با منشیه صمیمی شین).آهان...یه بهاره خانوم هم هست تو محل مامانجونینا خوب شوهر پیدا میکنه.یعنی استاد وصله کردن تیکه های جور و ناجور به همدیگه س....فقط سن و سایز و تحصیلات کیس مورد نظر رو بگین تا یکی از جیبش بکشه بیرون:))

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رفتم فروشگاه، جنسا رو گذاشتم که صندوقدار حساب کنه.یه دختر دلنشین....بسیار دلنشین....در حال لاس زدن با همکارش که یه جغله پسر بود،جنسا رو حساب کرده بقیه پول رو با فیش قیمتا پرت کرده رو جنسا.هی خواستم هیچی نگم دیدم نه تا خونه برسم میترکم از حرص. بهش میگم میشه پولو اینطوری پرت نکنی؟با یه لحن مبارزه طلبانه گفت بــلـــه؟حرفمو با صدای بلندتر تکرار کردم.برگشته با تمسخر به پسره اشاره میکنه و میخنده.قاطی کردم صدامو انداختم سرم: حرفم خنده دار بود مگه؟ به مشتری باید احترام بذاری...پولو درست بده این چه وضعشه؟خلاصه برای حفظ آبرو لبخند دلنشینو همچنان حفظ کرد و کله شو کرد تو گوشیش و به کل لال شد....هرچند اگه درد پام کلافم نکرده بود به این مفتیا بیخیالش نمیشدم.این جور بی شخصیتا رو باید عنشون کرد.عـــــــــننننن...به همین غلظت

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

اینه وضع دست من:(

به فرض که لبخند هم زدم، شاید چشم غره رفت بهم!!

بعضی وبلاگا آدمو یاد یه شخص میندازن. یه شخصی که شاید سالهاست جز چند تا خاطره هیچ نشون دیگه ای ازش نیست...مثلا لنسر رو که میخوونم، یاد نیلوفر میفتم. یه دوستی که هنرستان باهم بودیم،به قول معروف بغل دستیم بود:)) و بزرگترین نقطه اشتراکمون که باعث آشناییمون شد،تنفر شدیدی بود که هردو از رشته مون داشتیم.و کم کم معلوم شد خط فکریمون خیلی شبیه همه....یه عالمه نقطه اشتراک پیدا کردیم....جز اینکه هیچوقت درک نکردم چرا انقد فیلم هندی دوست داره؟؟ این یکی هییییییچ با سلیقم جور نبود:))

آزی برام یادآور یه زن جوون از فامیلامونه،با اون ناخونای همیشه خوشگل و لاک دارش:)) و آشپزی و تزیین غذاش و احساسی بودنش و....البته به نظرم آزی کله شق تره....فقط امیدوارم زندگیشون به هم بی شباهت باشه.

و دو سه نفر دیگه که برام یادآور یه شخصن و اونا رو نمیگم چون وجه تشابهشون چیزاییه که ساخته ذهنمه و شاید طرف خودش بخوونه شاخ درآره:)) به خاطر همین بقیه رو نمیگم، این دوتا فقط قابل گفتن بودن:))

در کل خیلی از بچه ها رو با شخصای مختلف تو ذهنم مقایسه میکنم و شباهت میدم. هرکیو یه جور.....یکی مغرور و بداخلاق ولی با یه دل مهربون، یکی خنده رو و بشاش با یه دل پر از غم، یکی بچه درس خوون که دغدغه های روزمرش دنیاشو ساخته، یکی هم عجیب غریب و پر از فکرای چالش برانگیز....

برام مهم نیس چقدر تصورم از شکل و شمایل شماها یا رفتاراتون درسته  چقدش غلط، مهم اینه که تو ذهن من یه مدلی ساخته شدین که شاید با خودتون زمین تا آسمون فرق داشته باشه و شایدم کُپ خودتون باشه؛و همین ماجرا رو جالب میکنه.....که ورای همه تصورات و ورای تفاوتای شخصیتیمون، حتی بدون اینکه همو دیده باشیم،فراتر از جنسیتامون، با هم میگیم و میخندیم و دوستی میکنیم.....ما همون مردمی هستیم که تو مترو و بازار و خیابون،تلاقی نگاهامون باهم دستپاچه مون میکنه.و لبخند زدن تو دنیای واقعی به یه غریبه،میشه یکی از سخت ترین کارای دنیا...

حتی فرصت نشد تو خونه مطرح کنم،همونجا حالمونو گرفتن

خونه مامانجون بودیم من و فاطمه(دختر دایی بزرگم) و مریم و زندایی کوچیکم و ...داشتیم نقشه میکشیدیم که زنونه بریم بانه. تا حالا نرفتم ولی اونا رفته بودن خوب گفتیم هم بریم خرید هم طبیعت قشنگشو ببینیم.

دایی محمدرضا(کوچیکه) و دایی مجید سر رسیدن وقتی فهمیدن برنامه چیه،آنچنان نرم و لطیف استقبال کردن از نقشه مون و ما رو نشوندن سرجامون که هنوزم هرچی زور میزنیم نمی تونیم بلند شیم.

یعنی چاهار پنج تا آدم گنده از پس خودشون برنمیان؟ شاخ آفریقا که نمی خواستیم بریم،البته میدونم منطقه نسبتا خشنیه، ولی خوب مسافرت زنونه یه حال دیگه میده.خلاصه که کرک و پرمون ریخت حسابی.دایی محمدرضا نمیذاره زنش بیاد آقاجون نمیذارم مریم بیاد بابای فاطمه هم که از همه بدتر دایی مجید هم که با قلدری رو همه حق نظر دادن داره کلا:)))

هیچی دیگه...کنسل شد:(

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از بچه ها اینو برام خصوصی گذاشته بود و میگفت قالب خارپشت خیلی به وبت میاد:)))))

"مثل جوجه تیغی بانمک و باحال میزنی ولی وقتی آدم میاد طرفت تیغ تیغی میشه عرف گریز، جامعه ستیز، مزخرف، چندش+دیوونه هم که هستی
البته همش تقصیر خودت نیستا معلوم که از خودت و اطرافیانت کم نکشیدی...بیخیال
یه جور حالت تیغ تیغی نسبت به افراد داری، مردا که دیگه بیشتر، حالت تدافعی (شایدم تهاجمی) میگیری خودتو گرد میکنی سراپا تیغ میشی"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*حشرات بارانی*