بی حسم...

هم سرم شلوغه هم دلم...

ــــــــــــــــــــــــــ

کمتر از یه ماه مونده به عروسی هوشنگ. کلی کار ریخته سرمون.....کلی خرید و دوندگی که من یکی حوصله شو ندارم. حتی برای باشگاه که انقد با ذوق و شوق می رفتم، انگیزه م کم شده. میگم فقط بخوابم و بخوابم و بخوابم. این سرگیجه ها چی میگه؟؟

ــــــــــــــــــــــــ

عروسی یه جورایی داشت به هم میخورد ولی خانواده دو طرف قضیه رو جمع و جور کردن. هوشنگ پاشو کرده بود توی یه کفش که باید جدا شیم از هم، حق می دادم بهش....عروسمون تا حد زیادی موجود مزخرفیه.... ولی چون حسابی معذرت خواهی کرد(به خاطر روده درازی و عوضی بازیی که درآورده بود) و عملا به گوه خوری افتاد، باباینا هم رو مخ هوشنگ کار کردن و در پایان هم ماجرا تموم شد و اکنون دارن لباس عروس سفارش میدن!!!

ــــــــــــــــــــــ

شب یلدا بدک نبود...نسبتا خوش گذشت:)

کلی بخور بخور و عکس و یه کم هم رقص و هنرنمایی و از این چیزا.

ــــــــــــــــــــ

فسقلی هم که حسابی شیطون شده و سرمونو گرم کرده. فسقلی همون دختر عمومه.ده ماهشه ولی یه جوری شده که انگار سالهاست که تو خونه ست و نمیشه خونه رو بدون اون تصور کرد:)

ــــــــــــــــــــــ

خوش باشین:)

واقعا بی شعورم...

اصلا خوب نیستم. هم جسمم ریخته به هم و هم روحم. داشتم بهتر می شدما....چی شد یهو؟؟؟!!