وقت زیاده حالا...

راستی یه پیرهن خوشگل هم خریدم. خیلی نازه :)

مونده کفش یا صندل.... فعلا که جشن عقب افتاده عجله ای نداریم.

ــــــــــــــــــــــ

دوباره کار تایپ گرفتم.

ـــــــــــــــــــــ

شب بخیر

تیر ماهه ها!

چه هوای معرکه ایه!!!!!!!!!

چه بارونی!!!! خیابون ما رو ببین:

به به !! خدایا شکرت :)

 regenplaatje.gif

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم واسه این شکلکا تنگ شده بود:))   

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاشم برم مسواک بزنم 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خوش باشین:) 

ایش...

چیزی به جشن نمونده و من هنوز چیزی برای پوشیدن نخریدم. کفش هم همینطور... امیدوارم چیزای خوبی پیدا کنم.

ـــــــــــــــــــــــ

پاک شدن و زیر و رو شدن نظرها و پستها برای من خوب نبود. اینجا برای من دفتر خاطرات کاملی از اتفاقای مهم زندگیم و حتی حال و هوای بعضی از روزامه....

حس می کنم یکی اومده سر وقت دفترم و برگای سال 94شو پاره کنده و انداخته دور. ایشالا که خدا بذاره تو دامنش. یا تو شلوارش. یا شورتش یا هر کوفتی که صبح به صبح می کشه تنش!

ــــــــــــــــــــــــ

با اینحال نمیشه اینجا رو به این آسونیا ول کرد. به قول معروف بلاگفا از اسب افتاده از اصل که نیفتاده!هستم فعلا...

خوش باشین :)

و خیار و موز و زردآلو

پیامد خونه تکونی بلاگفا واسه من، پاک شدن یه عالمه از کامنتایی که هر از چند گاهی می خووندمشون و یاد خاطرات میکردم، بود و همینطور هم پاک کردن کلی از آدرس وب ها از قسمت وبلاگ دوستان.

کلا خیرشون نمی رسه دیگه...

ـــــــــــــــــــــ

از جشن هوشنگ کلی میوه مونده.

بفرما گیلاس :)

چه خبرا؟!؟

اوووووووووووف.......... چه خاکی گرفته سر و روی سبزکو!

ابتدا یه مختصر از حال و روزم میگم. امتحانا خوب بود. هر هشت تاشو قبول شدم. دو تا مونده برای شهریور. ریاضی و عربی. خیلی سختم میشد همه شو تو سه ماه پاس کنم، واسه همین دو تا از سختاشو گذاشتم واسه تابستون. این هفته هم میرم از خانوم ناظم مون :))) کارنامه مو بگیرم و برنامه ی واحدای تابستونمو. بزرگ سالان خووندن هم حال و هوای خودشو داشت.... خیلی خوب بود. واقعا خوش گذشت. سه چاهار ماه بیشتر نبود ولی با کلی بچه های باحال آشنا شدم:)

خوشحالم که از پس امتحانا خوب براومدم. این مخ سالها بود که داشت خاک میخورد..... واقعا دوباره درس خووندن برام سخت بود. 

کنکور هم دادم. سخت بود خیلی.... هم انسانی و هم زبان. نمیدونم شایدم من آمادگیم خیلی کم بود. نمیدونم.....امید به خدا. میدونم هر اتفاقی که بیفته من موفق میشم.شک ندارم.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

تولدم هم که آخرای اردیبهشت بود:)

ـــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیش هوشنگ (داداشم) عقد کرد. دختر بدی نیست....با هم خوب جور شدن، هرچند ازدواجشون کاملا سنتی بود و هیچ آشنایی قبلی با هم نداشتن. امیدوارم خوشبخت بشه این هوشنگ :)

طفلک اسمش هوشنگ نیستا ولی لقبش همینه:))))))

چند روز قبل از عقد سر یه موضوعی که به طلاقم مربوط میشد، بدجور دلمو شکوند....منم گفتم برای عقد نمیام محضر. واقعا دلم شکسته بودا....خیلی گریه کردم. تا اینکه شب قبل از عقد فهمید من نمیرم. اومد باهام حرف زد و گفت واقعا منظورش اونی نبوده که من برداشت کردم. البته زر میزد ولی خوب چون خیلی غد تشریف داره و نمی خواست مستقیم معذرت خواهی کنه، اینطوری می گفت. بعدم گفت عکسی تو محضر و خونه با تو باشه میادی. منم گفتم نمیام که نمیام.

فرداش در حال مرتب کردن خونه بودیم که نزدیک ظهر با یه دسته گل اومد خونه. گلو داد به من که بیا برای توعه. حالا منم موندم لنگ در هوا که تو برای من گل گرفتی!!!!!!!!!!!!!!! چییییییییییییی میییییییییییییگییییییییییییی!!!!!!! خلاصه با یه کم مسخره بازی و گل دادن و هی ربط و بی ربط با من حرف زدناش و گیر دادن به اینکه من باید عکس بندازم، اخمامو وا کرد و دقیقه نود قبول کردم برم محضر. ولی بهش نگفتم:)))) دو ساعت به محضر منو از خواب بلند کرد که ( داشتین خونسردیه خواهر شوهرو چه خواب عمیقی هم رفته بودم! ) بریم سراغ دختره و از آرایشگاه ببریمش خونه شون و دسته گل بگیریم و از این حرفا.... خلاصه که دلمو نرم کرد دیگه ¯\_(ツ)_/¯

از اونجایی که عکس گرفتن من واقعا خوبه، هم تو محضر و هم تو خونه عکسای خوب و آتلیه ای ازشون گرفتم. مخصوصا تو خونه که محشر شدن عکسا

این از این...

این روزا که فعلا درس نمی خونم، یه سری کار تایپ گرفتم که تو خونه انجام میدم هم وقتم پر میشه و هم دست و بالم.

ویترای هم انجام میدم.....یه کم هم ورزش.....تلویزیون به مقدار بیشتر از کافی...... یه کوچولو کتاب (انقدر درس خوندم که فعلا حالم از کتاب به هم میخوره)....... خواب به میزان خیلی کافی...... دلتنگی (نمدونم برای چی یا کی؟)......باغبونی......گریه....... تماشای ورزشهای مختلف مانند والیبال (بد شد صعود نکردن)......روزانه نویسی تو تقویمم......خرکاری و حمالی برای عروسی هوشنگ و......

نمیدونم این به هم ریختگی روانی من کی خوب میشه. باید یه فکری براش بکنم.

دلم مسافرت طولانی می خواد. و پول زیاد. و یه باغ که اسمشو بذارم آلوی وحشی و یه خونه نقلی توش بسازم. و کلی وقت و انرژی برای تفریح و ورزش. و یه موتور. و یه دوست خیلی خوب. چیزی که هیچ وقت نداشتم(جز خدا).

ــــــــــــــــــــــ

دقت کردین این انی که سر و روی بلاگفا رو گرفته، هرچی بیشتر همش میزنن و دستکاریش میکنن، بیشتر بو گندش درمیاد؟

خوب نکن برادر من! نکن! بکش بیرون جون عزیزت!

ــــــــــــــــــــــــ

اینم از این.... خوب فعلا تا بعد.

خوش باشین :)