گنجه=صندوقچه،یخدون قدیمیا

پنجشنبه شبه...فقط از مخ تعطیل بیکار مجردی مث من مث همیشه تو این هوا میره پشت بوم و یکی دو ساعت راه میره و آهنگ گوش میکنه و با خدا و خودش و در و دیوار حرف میزنه و آخر سر هم از نرده ها آویزون میشه با گربه نوجوون روی دیوار حیاط نگاهای این مدلیرد و بدل میکنه!

(گربه نوجوون:بچه گربه ای که دیگه بچه گربه نیس،ولی کاملا هم بزرگ نشده)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگه بتونین با یه بلاگر رودررو حرف بزنین،کیو انتخاب میکنین؟

لطفا بی تعارف و صادقانه به پرسش کنجکاوانه میادی پاسخ بدین.(لطفا آدرس اون بلاگر رو هم برام بذارین) (یه سری از کامنتای این قسمت که نام شخص خاصی آورده شده، تو گنجه میمونه،فقط خودم نیگاشون میکنم)

یعنی ظرافت از میادی چیکه میکنه;-)))

این آزی پست بیمارستانی گذاشت یاد اونروزا افتادم.

سر عمل دوم به هیشکی نگفتم کی جراحی دارم. اوضاعم روحیم و شرایطم تو خونه جوری بود که دوست نداشتم کسی تیریپ نگرانی و این حرفا برام بیاد...از اینکه کسی رو علاف خودم کنم هم،خیلی بدم میاد. پشت در اتاق عمل وایسادن که هیچی....واقعا حس کلافگی بدی داره.....اونم عمل طولانی من.

همه تعجب کرده بودن که همراه ندارم که هیچ،به کسی هم نگفتم که ساعت جراحی کِیه. از خونه زنگ زدن،گفتم احتمالا عمل پس فرداست....انقدم زنگ نزنین خبری شه خودم خبرتون میکنم.خلاصه صبح زود رفتم اتاق عمل....

یعنی من عاشق اون لحظه ام:) برعکس خیلیا که از جراحی میترسن،یکی از آرامش بخش ترین لحظه های زندگی من اون دوباری بود،که رفتم اتاق عمل.انقد با تکنسین بیهوشی و پرستارا هر و کر میکردیم که نمی فهمیدیم کی دکتر اومد:))

من به سختی بیهوش میشم،و همونقدر هم سخت به هوش میام.وقتی به هوش اومدم،دیدم مامان بالا سرمه،تازه رسیده بود.زنگ زده بودن بیمارستان آمارمو گرفته بودن:))))

شاکی بود از دستم!!خوب به خاطر خودش نگفته بودم.الکی می خواست علاف بشه پشت در اتاق عمل که چی بشه؟؟ خانوم تخت بغلی هم شاکی شده بود چرا انقد سنگدلی؟چجوری تونستی اینطوری بی خبر بری اتاق عمل؟ ای بابا.....آدم اختیار خودشم نداره ها!!!

البته همه اینارو چند ساعت بعد از عمل فهمیدم.چون مامان میگفت هی بیدار میشدی یه عربده از درد میزدی دوباره میخوابیدی. خانوم تخت روبه رویی میگفت پاشدی یه داد لاتی زدی گفتی: پــــررررررســــــــــــــــتــــــــااااااااااااااررررررررررررر.....بعد دوباره پهن شدی رو تخت خوابیدی:)))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب....امشب نه شب میلان بود و نه شب آرسنال. اون از محروما و مصدومای آرسنال و بدشانسی محضی که تو بازی آورد،بگذریم که تیم مقابلش هیولایی به اسم بایرن بود.اینم از بازی چپکی میلان و زوم کردن وحشیانه بازیکنای اتلتیکو روی بالوتلی که آخرشم بیچاره رو ترکوندن و راهی رختکن کردن.

چه گلی زد تونی کروز!!! و چه گلی نزد اوزیل:( یعنی من اونجا بودما،کمربند آرسن ونگرو میگرفتم میذاشتم دنبال اوزیل و تا رختکن با کمربند سیاه و کبودش میکردم. هرچند این باختها از ارزشهای تیمای استخوون داری مث میلان و آرسنال کم نمی کنه.....

جدای از برد و باخت،همیشه تماشای بازیای اروپایی به ویژه لیگ قهرمانان جذابه.بس که سطح تیمها بالاس،نمی فهمی کی نود دیقه تموم شد.همینطور لالیگا و لیگ جزیره.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازیکن باید خشن باشه.مث راموس.مث گتوزو.مث زلاتان.مث آلوز.مث روسیچکی.اصن فوتبالی رو که سه چاهار تا کارت قرمز نگیرن،من یکی به رسمیت نمی شناسم.حالا اونا هی خودشونو پاره کنن:))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

احتمالا تو این چند روز برم بلاگ(قضیه پنجاه پنجاس).همین که تبلیغات نداره،خودش بزرگترین آپشنه:)) فقط باید دید که میتونم از سبزک دل بکنم؟