هنوز هم با چشم هایی پر از اشک....
مادربزرگم چند وقت پیش فوت کرد. همه مون عاشقش بودیم و داغدار شدیم، اما روی دو سه تا از بچه هاش این موضوع تاثیر شدیدی گذاشت....پدربزرگم هم که به معنی واقعی خواب و خوراک نداره. یعنی شبانه روز بیداره!
این حجم از محبوبیت و خوب بودن خیلی عجیب غریبه....از شهرهای مختلف اومده بودن برای تسلیت....چه جوری تونسته بود از بچه فسقلی همسایه تا پیرمرد پیرزنای همسن خودش تو فامیل یا محله یا حتی هم اتاقیش تو بیمارستان تو دوران شیمی درمانی رو اینطور شیفته خودش بکنه؟؟
همسرش و بچه هاش یک ماه و خرده ایه داغونن و هنوز هم نتونستن جای خالیشو هضم کنن. حتی من هم چند شب پیش دم دمای صبح یادش افتادم و از دلتنگیش کلی زار زدم....یادمه تو مراسم دفنش یا چهلمش گریه م بند نمی اومد.... و دیدن همچین چیزی از من برای خودمم عجیب بود.
جای خالیش خیلی اذیتم میکنه....
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ز فراق چون ننالم من دلشکسته چون نی
که بسوخت بندبندم ز حرارت جدایی