هفته پیش جشن عقد هوشنگ بود:)

تو خونه گرفتیم. نزدیک دویست تا مهمون داشتیم. خیلی خوش گذشت....انقده رقصیدم که پاهام داشت می پوکید. آخر جشن هم پسرا اومدن مختلطش کردیم حسابی ترکوندیم.

آدم تو این جشنا فامیلایی رو میبینه که شاید ده ساله ندیده! بچه ها بزرگ شدن....بزرگا بزرگ تر....بزرگ ترا خیلی بزرگ ترررر :))))

صدقه سر جشن هوشنگ چند تا از دخترا خواستگار پیدا کردن:))))

من و آبجیم واقعا خوشگل شده بودیم. ساده و شیک. این که میگم تعریف بقیه س ها!!! الکی از خودم نمیگم:))))

داداش هوشنگم ماشالا خیلی شیک و آقا شده بود. دلمون رفت براش....

تا دو روز بعدش داشتیم خونه رو جمع میکردیم. کلی هم کیک و شیرینی و میوه و آبمیوه و... موند. دو سه روزی طول کشید تا خستگی کامل از تنم بره بیرون. ولی ارزششو داشت واقعا :) خیلی خوب بود خداروشکر...