حالم چندان خوب نیست. تهوع دارم(فکر کنم دارم مامان میشم!!!) و پام هم خیلی درد می کنه. چند تا از کلاسامون طبقه 5 و 6 دانشگاست که داشتم با خودم فکر میکردم این پله ها رو با این وضع پام چه جوری می خوام برم بالا با اون آسانسور همیشه خرابشون؟؟!!!
حالا این دو هفته ی اول ترم رو پیچوندم بقیه اش چی؟ :(
ـــــــــــــــــــــــــــــ
از نظر روحی هم دیشب عجیب ترررررررر زده شده به حالم و خیلی عصبی و داغون بودم.
مثلا بله برون خاله کوچیکه م بود. من دو سه سالی هست که با این خاله ام رابطه ی سردی دارم ولی این اواخر به خاطر بدحالی مادربزرگم و اینکه خیلی وقتا تو بیمارستان یا تو خونه کمک حالشون هستم، ناگزیر رابطه مون بیشتر شده.
ولی با وجود این سردی، بازم وقتی دیدم دیشب چقدر اذیت شد و یه جورایی به زور شوهرش دادن، داشتم دیوونه می شدم. نمیدونم شاید یاد خودم افتادم...
پسره آدم خوبیه و چند ساله عاشق خالمه، ولی چون شناخت زیادی از خانوادش نداریم، همه به ماجرا شک داشتیم. قرار شد به تحقیق در محل زندگی و یه سری آزمایش های پیش از ازدواج و مشاوره و ....
یهو نمی دونم چی شد که خاله بزرگم جوگیر شد و بزن برقص راه انداخت (هنوز عروس بله رو نداده!!!) و خلاصه یه جورایی قضیه رو تموم شده اعلام کرد. در کل استراتژی این خاله بی شعور و نفهم و آشغال من، اینه که دخترو به یه آدم درپیت کور و کچل و بیکار و بی فرهنگ هم شده، باید شوهر داد. فقط ردش کن بره این نون خور اضافه رو!!!
من نمی دونم این نفههههم به کی رفته آخه؟؟ لامصب نظرش تاثیر زیادی هم روی جمع داره...با های و هوی مخ همه رو می زنه.
دیگه من و یکی از دایی هام که خیلی آدم منطقی و باحالیه و خواهرم و دختر داییم داشتیم خودمونو جر می دادیم ولی در نهایت کار خودشونو کردن...... طفلک دختر داییم از زور خشم و حرص زد زیر گریه. که چرا کسی حرف این عروس بنده خدا رو نمی فهمه؟؟ بابا خوب فرصت می خواد واسه فکر کردن و شناخت بیشتر. این کجاش بده؟؟
خلاصه که دقمون دادن بی شعورا.
دلم می خواست خاله بزرگه و اون زن دایی کرموی بی شرفمو از وسط جر بدم.تا جایی که تونستم با خاله م حرف زدم و جلوی زن داییم دراومدم بلکه دهنشو ببنده و کمتر زرزر کنه، ولی خوب با وجود اونهمه بزرگتر، ما چه کاری از دستم برمی اومد؟
ــــــــــــــــــــــــــ
عروس خودش بی خبر از همه جا داشت با ما حرف میزد، که یهو دیدیم دارن دست می زنن و تبریک میگن!!! بابا این کی بله رو گفت!!؟؟؟
یا خدا!!!
ـــــــــــــــــــــــــ
چقدر بده که طرز فکرت قدیمی باشه و انقدر مخت کوچیک باشه و آکبند، که با وجود کلی تجربه تلخ و تاوان دادن واسه اشتباه های مشابه، حتی سعی هم نکنی یه خورده فکرتو عوض کنی و تلاش کنی تا یه کم کمتر برینی به زندگی دوروبری هات.
یعنی خاک عالم تو سر هرچی خاک بر سره!
ــــــــــــــــــــــــــ
همینه که هست :))))